آتریناآترینا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

آترینا، عشق مامان وبابا

مکیدن انگشتای عسلیت

ناناز من، هر چه تلاش کردم موفق نشدم پستونک بخوری دیروز هم شیشه شیر خشک رو هم نگرفتی فدای مرامت بشم در عوضش تا می تونی انگشتاتی عسلیت رو می خوری، اولش خیلی نگران بودم  که بصورت عادت واسه گل مریمم بشه ولی مامی جون بهم گفت تویه مقاله خونده که تا زیر بک سال ابن عمل طبیعی هستش، و جای نگرانی نیست................... راستی بهت بگم امروز یه جور دیگه به بابایی نگاه می کردی نگاههای پر احساس و در مقابل شعف وصف نشدنی بابا........   ...
28 شهريور 1390

اولین مسافرت

ناناز مامانی اولین سفرت برای من تجربه خوبی نبود و شما عزیزترینم خیلی اذیت شدی، اول از همه موقع بلند شدن هواپیما حسابی اذیت شدی و بعد تا رسیدنمون به مکزیکو حسابی بی تابی کردی وقتی که دوباره هواپیما خواست بشینه حسابی حسابی گریه کردی و بی حال شدی فدای چشمای بی حالت برم، نمیدونم چرا خیلی بیقراری و هی گریه میکنی من و بابایی که کم آوردیم دخترم اگه بدونی موقعی که گریه میکنی من چه حالی پیدا میکنم . انشاالله فردا بر میگردیم خونه مون خدا کنه حالت بهتر بشه امشب که اصلا حالت خوب نبود، الهی که همه دردت بیاد واسه من و تو همیشه خندان باشی. خاله هدی جون از این که به من مجبت داری مرسی ، این عکس ها هم تقدیم به شما: اینجا رستوران هتل هستش اینقده بی...
23 شهريور 1390

تغییرات دخترم در پایان 3 ماهگی

دختر نازم هزار ماشاالله خیلی شیرین و دوست داشتنی هستی و به چشم من و بابایی زیبا، نانازم دیگه مامان و بابا رو کامل می شناسی، فدات بشم هر چی هم جلوی دستت باشه میخوری و فقط میخوای باهات بازی کنم، ماشالله جیغ هم میزنی اساسی جوری که من رو حسابی هول می کنی، خانم گلی امروز واکسن شروع 4 ماهگیتم زدی، امیدوارم امشب خیلی اذیت نشی، خیلی دوست داریم. این عکس هم تقدیم به خاله نسیم که عاشقته:   این عکس هم تقدیم به دایی احسان و مانی جان   این ٢ عکس هم تقدیم به عمه های آترینا جون     ...
17 شهريور 1390

اولین عید دخترم

  بگذشت مه روزه و عید آمد و عید آمد                    بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد                 معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد دخترم، عشق پاکم، اولین عیدت مبارک ...
9 شهريور 1390