تاريخ : 16 / 3 / 1393 | 7:34 بعد از ظهر | نویسنده : مامان و بابا

 

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 16 / 3 / 1393 | 7:39 بعد از ظهر | نویسنده : مامان و بابا





[موضوع : ]
تاريخ : 16 / 3 / 1393 | 7:03 بعد از ظهر | نویسنده : مامان و بابا

نازنینم اصلا باورم نمیشه 3 ساله که شدی همه وجودم لحظه لحظه عمرم، من و بابا هزاران بار خدا رو شاکریم بخاطر وجود نازنین تو، که به زندگی ما به معنای واقعی زندگی دادی، نفس دادی. همچنان عاشق پارک و بازی کردن هستی اگر یه روز پارک نبریم خیلی بداخلاق میشی. عاشق مهد کودکت و هم مربی مهربونت هستی. به طور کامل دیگه صحبت میکنی، 3 روزه رکاب زدن با سه چرخه تو یاد گرفتی. دیگه اینکه کلی خانم شدی عاشقتیم پرنسس کوچولوی ناز مامانی و بابایی.

روز تولد تو میلاد عشق پاکه ... برای شکر این روز پیشانیمون به خاکه





[موضوع : ]
تاريخ : 16 / 3 / 1393 | 6:51 بعد از ظهر | نویسنده : مامان و بابا

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : 16 / 3 / 1393 | 6:49 بعد از ظهر | نویسنده : مامان و بابا

 





[موضوع : ]
تاريخ : 17 / 1 / 1392 | 10:46 بعد از ظهر | نویسنده : مامان و بابا

عشقم وقتی حوصله اش سر میره





[موضوع : ]
تاريخ : 17 / 1 / 1392 | 6:27 بعد از ظهر | نویسنده : مامان و بابا

 سلام بر عشق خودم، نفسم دخترم،امسال تعطیلات عید رو رفتیم پیش دایی احسان و مامی جون و بابا رضا، متاسفانه مادربزرگم 2هفته قیل از عید فوت کردن واسه همین مامایی جون عزادار بود و به احترامشون جشن عید نداشتیم، تنها کار مثبت این بود شما رو از شیر گرفتم،نفسم دردانه ام خیلی اخلاقت ماه هستش و خیلی خوب میفهمی،فقط یکبار شیر خواستی بخوری دیدی تلخه دیگه لب نزدی ولی 4 شب تمام وحشتناک گریه و بی تابی کردی جوری که راضی شدم دوباره بهت شیر بدم ولی شما عاقل تر از این حرفا و قبول نکردی، مامی جون و دایی احسان خیلی کمک کردن دستشون درد نکنه،بعدش رفتیم خونه اون یکی بابابزرگت، متاسفانه 2 روز اول اونجا هیچی نخوردی جوری که من به گریه افتادم و کلی باهات حرف زدم و تو فرشته نجاتم به همه حرفام با بغض گوش دادی و بعد در عین ناباوری من و باباجونت شروع کردی غذا خوردی.از وقتی شیر بر شدی دوست نداری تویه خونه بمونی همش میخوای بری بیرون. ولی خدا رو شکر از وقتی اومدیم خونه خودمون بهتر شدی.متاسفانه این چند روز هم سرماخوردی.نفسم بدون؛ عشق تو تمام زندگیمهههه، زندگی بدون تو رو نمیتونم یک لحظه هم تصور کنم

قربونت برم عاشق عینک مامانی اجازه نمیدی خودم استفاده کنم

اینجا آبشار گنجنامه است

وقتی وجودم حس عکس گرفتن نداره






[موضوع : ]
تاريخ : 9 / 12 / 1391 | 8:04 بعد از ظهر | نویسنده : مامان و بابا

دورت بگردم همونطور که گفتم خیلی پارک رو دوست داری، اونروزی از جلوی پارک میگذشتیم هی میگفتی پار نمی تونی کامل تلفظش کنی، ولی بخاطر سرمای هوا نبردیمت و شماهم یه خورده گریه کردی، به نی نی میگی نانا،دخترهمسایمون یه عروسک خریده بود کلی گریه کردی میگفتی من من یعنی بدمش یه شما نفس خانم، بعد بهت گفتم الان زنگ میزنم بابا بیاره،تا آروم شدی بابا هم مثل همیشه قبل از اینکه بیاد خونه عین همون عروسک رو واست گرفته بود آورد الان هر وقت میخوایم بریم بیرون با خودت میاریش تازه دستشو میگیری راهش میبری فدات شدم عسلم.





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد