آتریناآترینا، تا این لحظه 7 سال و 6 ماه و 6 روز سن دارد

آترینا، عشق مامان وبابا

پست ثابت

 

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

 

 

 

عشق ما در آستانه ورود به 4 سالگی

نازنینم اصلا باورم نمیشه 3 ساله که شدی همه وجودم لحظه لحظه عمرم، من و بابا هزاران بار خدا رو شاکریم بخاطر وجود نازنین تو، که به زندگی ما به معنای واقعی زندگی دادی، نفس دادی. همچنان عاشق پارک و بازی کردن هستی اگر یه روز پارک نبریم خیلی بداخلاق میشی. عاشق مهد کودکت و هم مربی مهربونت هستی. به طور کامل دیگه صحبت میکنی، 3 روزه رکاب زدن با سه چرخه تو یاد گرفتی. دیگه اینکه کلی خانم شدی عاشقتیم پرنسس کوچولوی ناز مامانی و بابایی. روز تولد تو میلاد عشق پاکه ... برای شکر این روز پیشانیمون به خاکه ...
16 خرداد 1393

عید سال 1392

 سلام بر عشق خودم، نفسم دخترم،امسال تعطیلات عید رو رفتیم پیش دایی احسان و مامی جون و بابا رضا، متاسفانه مادربزرگم 2هفته قیل از عید فوت کردن واسه همین مامایی جون عزادار بود و به احترامشون جشن عید نداشتیم، تنها کار مثبت این بود شما رو از شیر گرفتم،نفسم دردانه ام خیلی اخلاقت ماه هستش و خیلی خوب میفهمی،فقط یکبار شیر خواستی بخوری دیدی تلخه دیگه لب نزدی ولی 4 شب تمام وحشتناک گریه و بی تابی کردی جوری که راضی شدم دوباره بهت شیر بدم ولی شما عاقل تر از این حرفا و قبول نکردی، مامی جون و دایی احسان خیلی کمک کردن دستشون درد نکنه،بعدش رفتیم خونه اون یکی بابابزرگت، متاسفانه 2 روز اول اونجا هیچی نخوردی جوری که من به گریه افتادم و کلی باهات حرف زدم و تو...
17 فروردين 1392

عشق پارک و تاب بازی

دورت بگردم همونطور که گفتم خیلی پارک رو دوست داری، اونروزی از جلوی پارک میگذشتیم هی میگفتی پار نمی تونی کامل تلفظش کنی، ولی بخاطر سرمای هوا نبردیمت و شماهم یه خورده گریه کردی، به نی نی میگی نانا،دخترهمسایمون یه عروسک خریده بود کلی گریه کردی میگفتی من من یعنی بدمش یه شما نفس خانم، بعد بهت گفتم الان زنگ میزنم بابا بیاره،تا آروم شدی بابا هم مثل همیشه قبل از اینکه بیاد خونه عین همون عروسک رو واست گرفته بود آورد الان هر وقت میخوایم بریم بیرون با خودت میاریش تازه دستشو میگیری راهش میبری فدات شدم عسلم. ...
9 اسفند 1391

خاطرات این جند ماه گذشته

سلام بر پرنسس کوچولوی خودم،آخرین بار تیرماه بود خاطراتت رو نوشتیم اما متاسفانه در دنیای مجازی اتفاقهایی می افته که آدم رو سرد میکنه از ادامه اما بازم تصمیم گرفتم بنویسم،فکر میکنم اینجا ماندگارترین دفترچه خاطرات خواهد بود. خوب تو این مدت خیلی تغییر کردی یک فرشته به تمام معنا دختر بسیار آرام و متین،نهایت مجبتت رو به من و بابا میرسونی، منو مامانم و بابا رو بابایم صدا میکنی، تفریح و پارک رفتن خصوصا تاب سواری رو خیلی دوست داری.فدای اون کارای شیرینت بشم بعداز مدتها دوباره سراغ کابینت ها میری و کلی عدس روی زمین میریزی،تا حدودی استارت حرف زدن رو زدی،به جوجه و گربه و... علاقه داری و تا میبینی واکنش نشون میدی عاشق فیلم کلاه قرمزی وبجه ننه هستی،یه قسمت...
9 اسفند 1391

زیباترین بهانه زندگی

روزی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستیم زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان ما خواهی شد که با بودن تو دنیا برایمان زیباتر می شود، زیباترین بهانه زندگی عاشقانه پرستشت می کنیم. نویسنده:بابا
9 اسفند 1391